خیلی خوشحالم ...

نوشته : فائزه در ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦


من ميتونم ...

من دارم بزرگ ميشم ، ولي چه بزرگ شدني ؟؟؟!!!

درست شدم عين پسر بچه اي كه پشت لباش سبز شده ، صداشم دورگه شده ولي هنوز شبا شلوارشو خيس ميكنه ... تازه ادعاي بزرگيشم ميشه...

نميدونم شايدم دارم اداي بزرگ شدن رو در ميارم ...

ولي مگه ميل به بزرگ شدن خودش اولين قدم براي بزرگ شدن نيست ؟؟؟

يا حتي اقرار به كوچيك بودن ؟؟؟

پس اصلاحش ميكنم :

من كوچيكم ... ولي اين كوچيك بودن رو دوست ندارم ، دوست دارم بزرگ بشم ، خيلي اشتباه ميكنم ولي سعي ميكنم دو بار تكرارشون نكنم .... جمله مزخرف انسان جائزالخطاست رو قبول ندارم ، هيچكي به انسان اجازه خطا كردن رو نداده ولي قبول دارم انسان ممكن الخطاست ... اينم قبول دارم كه ميتونه اشتباهاتشو به حداقل برسونه ...

من ميخوام بزرگ بشم ... سعي ميكنم و ميتونم ...

 

نوشته : فائزه در ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦


يه خاطره تلخ

خيلي جالبه گاهي بهترين حرفاي عالم از زبون كسي گفته مبشه كه خود اون شخص به بدترين شكل ممكن به اونا عمل ميكنه ... يابه عبارتي اصلا به اونا عمل نميكنه

((...)) ميگه : ( ميگم ((...)) چون علي گفته اسمشو نيار ، چون هر وقت اسمشو مياري دعوامون ميشه  

داشتم ميگفتم ...

((...)) ميگه : (البته از زبون خدا) كاش انسانها بياموزند كه نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد

تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند

 

يادم مياد چند وقت پيش همين ((...)) چنان براي علي مزاحمت ايجاد ميكرد كه عرصه رو براي نفس كشيدن علي و زندگي رو براي من تبديل به جهنم كرده بود

از هر راهي كه به فكر جن و انس ميرسه وارد شد كه علي رو به خودش جذب كنه ... از مظلوم نمايي گرفته تا تظاهر به عشق و تظاهر به كمبود محبت و عشوه هاي زنانه براي تحريك تمايلات جنسي اونم تو مكان مقدسي كه يه ملت براي توبه و آمرزش  به اونجا ميرن... حتي ميگفت ميخوام خواهرت ؟؟؟!!! باشم ، ميگفت ...

 ولش كن اصلا مهم نيست چي ميگفت . فقط مهم اينه كه هر كاري كرد با هر چي الان ميگه آدمو ناخودآگاه آدمو ياد داستان عالم بي عمل سعدي ميندازه

اينم مهم نيست

مهم اينه كه بالاخره اون(به قول مهندس افشاري، با هزار سلام و صلوات) از رابطه من و علي خارج شد ... رفت و فقط يه خاطره تلخ از خودش باقي گذاشت ... يه خاطره تلخ از نمايش ذلت يه زن كه به خاطر ارضاي هوسهاش يا به قول خودش جبران كمبود عشقي كه هيچوقت از طرف اطرافيانش بهش ابراز نشد به يك مرد التماس ميكرد...   

و يه خاطره تلخ تر از تنش بين من و علي تو اون دوران كه سايه شوم ((...)) روي رابطه من و علي افتاده بود كه البته همش تقصير من بود ... علي براي رها شدن از شر ((...)) همه چيز رو درباره اون به من گفت و از من كمك خواست ولي من...

 ازش دور شدم ... حساس شدم ... اذيتش كردم ... بهش تهمت زدم ... و بالاخره هم شرمندش شدم ... مثل هميشه كه با مهربونياش شرمندم ميكرد اينبار با گذشتش شرمندم كرد ... فقط يه بار گفت : خرگوش قول بده اگه يه بار ديگه اين وضعيت پيش اومد تنهام نذاري ...

به قول خودش اون مجبور بود توي دو تا جبهه بجنگه ، يكي جبهه ((...)) كه هي سعي ميكرد بهش نزديك بشه و علي نميخواست  و يكي جبهه من كه مدام ازش دور ميشدم و بازم علي نميخواست

...

قول ميدم علي ، قول ميدم ديگه تنهات نذارم

قول ميدم

 

 

نوشته : فائزه در ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦


 

همه فکر می کردند که عاشق است که سوت می زند و راه می رود ...

...قطار

نوشته : فائزه در ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٦


 

هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و آنکسی هم که لیاقت دارد هیچگاه باعث اشک ریختن تو نمیشود ... ((گابریل گارسیا مارکز))

نوشته : فائزه در ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٦


 

سلام

عید همه تون مبارک

نوشته : فائزه در ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥